اشعار فاطمی (جدید)

سلام من به تو یا صاحب الزمان مهدی(عج) - فدای آن گل زیبای مه نشان مهدی(عج)

اشعار فاطمی (جدید)

سلام من به تو یا صاحب الزمان مهدی(عج) - فدای آن گل زیبای مه نشان مهدی(عج)

اشعار فاطمی (جدید)

بسم الله الرحمن الرحیم
==============
گرخسته گشته ای زغم و رنج عالمی
شعـری بخـوان ز دفتـر اشعـارفاطمی
==============
شعر دارای حقوق و مالکیت معنوی است که صرفاً تعلق به شاعر آن دارد .
لطفاً هنگام کپی کردن اشعار ، حتماً نام شاعر یا آدرس وبلاگ را قید نمایید . با تشکر
حمیدرضا فاطمی

برای اشعار بیشتر به وبلاگ اصلی اشعار فاطمی در بلاگفا مراجعه فرمایید.
fatemi84.blogfa.com

بایگانی

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۱۲ ق.ظ

طبع مى‏ خواهد که وصف زینب کبرى کند

طبع مى‏خواهد که وصف زینب کبرى کند
 

 

چون در مورد حضرت زینب کبری (سلام الله علیها ) شعری نداشتم و از طرفی دوست داشتم مطلبی راجع به آن بانوی بزرگوار در وبلاگم قرار دهم لذا شعری از شاعر بزرگوار جناب آقای -- عباس رسولی -- برگزیدم .

عذر شعر نگفتن امثال مرا هم ایشان در بیت اول آورده است !

طبع مى‏خواهد که وصف زینب کبرى کند

لیک، قطره  کى تواند صحبت از دریا کند؟

 

توسن طبعم در اینجا پاى در گل مانده است

 

مرغ بى ‏پَر چون سفر بر عرصه عُنقا کند؟

 

نطق گویا عاجز است از شرح و ذکر وصف او

 

کى تواند خامه مدح آن ملک ‏سیما کند؟

 

جد پاکش مصطفى، باب کبارش مرتضاست

 

مادرش زهرا که مدحش ایزد یکتا کند

 

چون حسین و چون حسن دارد برادر، هر یکى

 

ناز بر موسى بن عمران، فخر بر عیسى کند

 

در شهامت ‏بود وارث بر على مرتضى

 

همت والاى او تفسیر «کرمنا» کند

 

دختر زهرا که در حجب و حیا و عصمتش

 

نقش مادر را به خوبى در جهان ایفا کند

 

در شجاعت چون حسین و در صبورى چون حسن

 

در عبادت پیروى از مادرش زهرا  کند

 

دّر دریاى عفاف و گوهر گنج ‏حیاست

 

عفتش یاد از حیاى مریم عذرا کند

 

گاه  در آغوش گیرد اصغر لب تشنه را

 

تا بخوابد آب را در خواب خود رؤیا کند

 

گاه دلدارى دهد بر مادران سوگوار

 

گاه دلجوئى ز آل و عترت طاها کند

 

گاه آید بر سر نعش برادر از خِیم

 

از ته دل ناله و فریاد و  واویلا  کند

 

گاه هم  گیرد ز دست دختران بى ‏پناه

 

از خیام سوخته رو جانب صحرا کند

 

کیست چون زینب کسى کو در دیار کربلا

 

ناله جانسوز او تاثیر در دلها  کند؟

 

کیست چون زینب که با یک جلوه از نور رُخش

 

رخنه‏ها در قلب موسى، در دل سینا کند؟

 

کیست چون زینب که در راه رواج  دین حق

 

مو به مو برنامه دین خدا اجرا  کند؟

 

کیست چون زینب کسى کو در ره دین خدا

 

در جهان دار و ندار خویشتن اهدا کند؟

 

کیست چون زینب کسى کو با اسیرى خودش

 

خون پاک کشتگان کربلا احیا  کند؟

 

کیست چون زینب که با تدبیر مظلومانه‏اش

 

دشمن پست و زبون را تا ابد رسوا کند؟

 

کیست چون زینب کسى کو در میان دشمنان

 

چون على مرتضى در نطق خود غوغا کند؟

 

کیست چون زینب که در بزم یزید بى ‏حیا

 

خطبه‏اى ایراد کرده محشرى برپا  کند؟

 

کیست چون زینب که او با یک کلام آتشین

 

تنگ و تاریک این جهان در دیده اعداء کند؟

 

دختر شیر خدا بود و خودش هم شیر بود

 

کس ندیده شیر را  کز روبهان پروا  کند

 

در جهان املاء دین را کرده انشاء مو به مو

 

کیست چون زینب که این املاء را انشاء کند؟

 

پیروى باید کند از دخت زهرا و على

 

هر که مى‏خواهد که راه دین حق پیدا  کند

 

روز محشر گر به شکوه لب گشاید بى ‏گمان

 

محشرى دیگر به پا در محشر کبرا کند

 

دشمنانش در سقر سوزند در نار غضب

 

دوستانش هم مقر در سایه طوبا  کند

 

اى «رسولى‏» غم مدار از گیر و دار روز حشر

 

دختر زهرا   اگر از راه  لطف ایما  کند

منبع تصویر و شعر :  سایت تبیان 


 

داستان توسل به حضرت زینب (س)

 http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1393/12/3/2996258_576.jpg

حضرت زینب علیهاالسلام

سرت را پایین مى‏ اندازى، طاقت این که سر بلند کنى و به چشمان مادر خیره شوى را ندارى. نگاهت را به گوشه تاقچه روى عکس پدر، که خیره نگاهت مى‏ک ند، ثابت مى‏ کنى؛ این روزها عجیب دلِ گرفته‏ اى دارى!

هنوز نتوانسته‏ اى باور کنى که براى همیشه، خانه‎نشین شده ‏اى. وقتى یادت مى‏ آید که درس و مدرسه را براى همیشه مى‏ خواهى ترک کنى، دلت مى‏ سوزد. احساس مى‏ کنى از نوک پا تا سرت تیر مى‏ کشد و اندوهى عمیق تو را از بودن، پشیمان مى ‏کند.

ـ فوزیه، دخترم! اینقدر به خودت فشار نیار، من تحمّل غصّه‏ هاى تو را ندارم.

نگاهت را بر مى‏ گردانى؛ به گوشه اتاق که مادر نشسته خیره مى ‏شوى؛ یک لحظه آرزو مى‏ کنى کاش پاهایت رمقى در خود داشت و مى‏ توانستى بلند شوى، مى‏ دویدى و مادر را در آغوش مى‏ کشیدى!

آب دهانت را قورت مى‏دهى. بغضى سنگین، گلویت را مى ‏فشارد. مى ‏خواهى چیزى به مادر بگویى؛ مى‏ خواهى چیزى بگویى و درد مادر را کمى تسکین دهى. زبان در دهانت نمى‏ چرخد. پرده اشک جلوى چشمانت را مى‏ گیرد و چهره شکسته و خسته مادر را تار مى ‏بینى.

مادر خیره نگاهت مى ‏کند. زیر لب چیزهایى را زمزمه مى‏ کند. دلت برایش مى‏ سوزد؛ آرزو مى ‏کنى کاش هرگز نبودى! مادر این روزها غصّه‏ هاى زیادى برایت خورده بود؛ شب‏ها تا دمیدن آفتاب با چشمانى اشک بار برایت دعا کرده بود، احساس شرم مى‏ کنى، فکر مى‏ کنى «بودنت» تنها غصّه دادن به مادر است. آه سردى از گلو بیرون مى‏ دهى، چشمانت را براى لحظه‏ اى مى ‏بندى.

ـ انگار قسمت من این بوده! با سرنوشت که نمى ‏شه جنگید؛ شما هم غصّه من را نخورید، خداى ما هم بزرگه.

مادر تکانى به خودش مى‏ دهد؛ قامتش را خمیده ‏تر از همیشه مى‏ بینى؛ نزدیکت مى ‏آید. مى‏ خواهى بلند شوى، اما پاهایت رمقى در خود نمى‏ بیند که همراهیت کند.

مادر دست روى شانه‏ ات مى‏ گذارد. چشم به چهره مادر مى‏ دوزى، چشمانش خیسِ اشک مى‏ شود. دستان سردت را توى دستان لرزانش مى‏ گیرد.

ـ شرمنده ‏ام دخترم! دیگر نمى دونم چه کار کنم؟ به کدوم دکتر نشانت دهم؟

 http://sheykholeslam.ir/images/hazrat-zeynab.jpg

 سرت را پایین مى ‏اندازى، احساس تشنگى مى‏ کنى؛ مى‏ خواهى از مادر جرعه‏ اى آب بگیرى، اما مى‏ بینى آب هم نمى ‏تواند عطشت را از بین ببرد.

ـ علاج من مادر! علاج من فقط دست خانم زینب هست و بس.

و بعد در حالى که اشک در چشمانت حلقه زده، مى‏ گویى:

ـاین روزها، مال اونه، صاحبش اونه. تو رو قسمت مى‏ دم به حقّ این روزها منو ببرید حرم خانم. دیگر کارى به کار من نداشته باشید؛ خانم خودش مى ‏دونه از مهمونش چه جور پذیرایى کنه.

مادر چیزى نمى‏ گوید، دست روى زمین مى‏ گذارد و به زحمت بلند مى‏ شود.

ـ محسن، محسن پسرم!

ـ بله مادر! چیزى شده، اتفاقى افتاده؟

مادر با دست اشاره به تو مى‏ کند:

ـ محسن جان، پسرم! امشب شب عزیزیه، فوزیه را بردارید ببرید به شام، شاید بى‏ بى زینب خودش یه نظرى به حال دخترم بکنه.

محسن نگاهت مى‏ کند؛ سرت را پایین مى‏اندازى تا نگاهت با نگاه محسن گره نخورد.

ـ خواهر! تو خودت خواستى برى شام؟

با تکان دادن سر، به برادر مى‏فهمانى که دلت هواى شام کرده و خودت خواسته‏اى. محسن از جا بلند مى‏شود:

ـ آخه تو را با این حال چگونه از شهر حلب تا شام ببریم؟ راهِ کمى نیست. تازه، تو را نمى‏ توانیم با این حالى که دارى، تکونت بدیم!

از حرف محسن دلخور مى ‏شوى:

ـ داداش! تو رو به خدا، دلم یه ندایى مى‏ ده. منو ببرید حرمش تا شفامو از خودش بگیرم.

محسن کنار پنجره مى‏ رود و از پشت شیشه کدر، چشم به حیاط مى ‏دوزد. صداى نوحه و عزادارى از بلندگو بلند مى‏ شود و سکوت خانه را به هم مى‏زند. محسن نفس عمیقى مى ‏کشد:

ـ اگر قراره شفات بده، اگه مى‏ خواد نظرى به تو بکنه، تو همین گوشه که خوابیدى، همین جا که هستى، شفات مى‏ده. اینو بدون هر جا باشى، شفا مى‏ گیرى.

حضرت زینب علیهاالسلام

محسن حرفش را که به اتمام مى رساند، با عجله از اتاق خارج مى ‏شود، صدایش را مى ‏شنوى که مى‏ گوید:

ـ مامان! زنجیر منو کجا گذاشتى؟ دیشب که از هیأت اومدم، گذاشته بودم روى تاقچه.

دستت را از زیر لحاف بیرون مى‏ آورى؛ دسته زنجیر را که از عرق کف دستت خیس شده، مى‏ بینى. آخه دیشب از همان لحظه که محسن زنجیر را روى تاقچه گذاشته بود، از مادر خواسته بودى آن را برایت بیاورد. تا صبح، چشم به زنجیر دوخته بودى؛ بارها از خود پرسیده بودى: چندین بار این زنجیر با سوز سینه و اشک برادر بالا و پایین آمده بود؟ دلت مى‏ خواست بلند مى ‏شدى پیراهن برادر را کنار مى ‏زدى و کبودى‏ هایى که زنجیر از خود به جاى گذاشته بود را مى‏ دیدى. صداى مادر توجه‏ ات را به خود جلب مى‏ کند:

ـ فوزیه! زنجیر را دیشب دادم دستت، کجا گذاشتى؟

تکانى به خودت مى‏ دهى، دستت را بالا مى‏ آورى و زنجیر را به مادر مى‏ دهى.

ـ مامان! شما برید، دلم مى‏ خواد تنها باشم. برید مهمون حسین مظلوم و غریب شوید؛ واسم دعا کنید، دعاى شما مستجاب مى‏شه.

حرفایت همچون تیرى، دل مادر را مى ‏سوزاند. سر بر مى ‏گرداند تا اشکش را نبینى. شانه ‏هایش که تکان مى‏ خورد، مى‏ فهمى که مادر دلسوخته ‏تر از توست.

تاریکى، فضاى اتاق را در بر مى‏ گیرد. چشم مى ‏چرخانى، چیزى نمى‏ بینى؛ تنها نورى که دلت را روشن مى‏ کند، نور ماه است. صداى گریه و سینه زنى از توى کوچه به گوشت مى ‏رسد. مى‏ خواهى بلند شوى و از پشت پنجره چشم به عاشقانى بدوزى که به عشق حسین شان آمده‏ اند و عزادارى مى ‏کنند.

دستانت را روى زمین مى‏ گذارى و خودت را به سوى پنجره مى‏ کشانى. دردى توى بدنت مى ‏پیچد؛ لرزه بر بدنت حاکم شده و با سر بر زمین مى‏ افتى. درد پاهایت شدّت مى‏ گیرد. اتاق با تمامى وسایلش دور سرت به چرخش در مى‏ آید. تحمّلت را از دست مى ‏دهى، بغض سنگینى که در این چند روزه گلویت را مى ‏فشارد و به خاطر مادرت کنترل کرده ‏اى، مى ‏شکند. فریاد بلندى م ‏زنى؛ چشم هایت را مى ‏بندى:

ـ یا حسین! قربون غریبى‏ ات برم؛ قربون مظلومى‏ ات برم. مظلومى که به خاطر مظلومیتش، به خاطر تنهایى‏ اش، کوچک‏ترین فرزندش را جلوى تیر دشمن گرفت؛ از دشمن براى فرزند شش ماهه ‏اش آب خواست. تو را به همون فرزندت قسم مى‏ دم، بر لباى تشنه ‏اش و گلوى خشکیده ‏اش! کمکم کن، نجاتم بده. من دیگر تحمّل ندارم.

انگار کبوتر دلت در حرم بى‏بى به پرواز درآمده؛ دست توسّل به سمت ضریح گرفته‏ اى و با ناله ‏اى جان سوز، عرضه مى ‏دارى:

ـ زینب جان! دلم گرفته؛ خانم جون! دارم دق مى‏ کنم، دارم خفه مى ‏شم. دیگر طاقت ندارم، یا باید شفام بدى یا براى همیشه دعوتم کنى پیش خودت. تو رو قَسم مى ‏دم به بدن تکّه تکّه برادرت، به مظلومیت مادرت!

صداى گریه‏ ات آنقدر بلند مى‏ شود که دیگر نه چیزى مى‏ بینى و نه چیزى مى‏ شنوى؛ خودت هم نمى‏ دانى که چشم هایت گرمِ خواب شده است!

http://www.uploada.ir/images/aolw71wogp2783zswkmx.jpg

صداى اذان صبح توى گوشت مى‏ پیچد. چشم هایت را نیمه‏ باز مى‏ کنى، دلت با شنیدن آواى دلنشین «مؤذّن» آرام مى‏ شود. مى‏ خواهى بلند شوى، نمى‏ توانى؛ مى‏ خواهى وضو بگیرى و نمازت را به جا بیاورى. یکباره احساس مى‏ کنى کسى دستتو گرفته؛ صداى مهربان و دلنشینى مى‏ شنوى که به تو مى‏گوید:

ـ بلند شو؛ برخیز فوزیه!

چیزى نمى‏ فهمى، ندایى از عمق دلت مى گوید: «دستش را بگیر و بلند شو.» دستش را محکم به دست مى‏ گیرى؛ بدون اینکه خودت بدانى چه شده، از جا بلند مى‏ شوى. انگار از یاد برده‏ اى که پاهایت طاقت نگه داشتن جسم سنگینت را ندارد!

باورکردنش برایت مشکل است. هنوز نمى ‏دانى خواب هستى یا بیدار. چشم در اطراف مى‏ چرخانى، کسى را نمى ‏بینى؛ قدم هایت را آهسته بر مى‏ دارى. چشمت به مادرت مى ‏افتد که گوشه‏ اى به خواب رفته. احساس سبکى مى ‏کنى؛ آنقدر سبک شده‏ اى که مى‏ خواهى پرواز کنى. ناخود آگاه لبانت حرکت مى‏ کند:

ـ اللّه اکبر، اللّه اکبر، لا اله الاّ اللّه. خدایا! شکرت، قربونت برم خانم.

و سپس با دیدگانى بارانى و لبى پرتبسّم مى‏ گویى:

ـ مامان! پاشو ببین خانم زینب شفام داد. پاشو ببین دستامو گرفت. ببین دیگه فلج نیستم. مامان! چشماتو باز کن.

مادر بیدار شده و حیرت زده نگاهت مى‏ کند. چشمانش را با دست مى‏ مالد. انگار هنوز شفاى دخترش را باور نکرده است. خودت را در آغوشش مى‏ اندازى، مادر نیز تو را در آغوش مى‏ فشارد و بوسه بارانت مى‏ کند. گاه دستانش را به سوى آسمان بلند کرده، و زبان به شکر مى‏ گشاید و همچنان با شوق، نگاهت مى‏ کند.

سیلاب اشک، صورتت را خیس مى‏کند. به تصویر و قاب عکس «کربلا» نگاه مى‏ کنى و بسان مادرت با شفیعان درگاه الهى به زمزمه مى ‏نشینى:

ـ آقاجون! قربونت برم. خانم جون! فدات بشم؛ مى‏ دونستم نگام مى‏ کنى، مى‏ دونستم جوابمو مى‏دى، مى‏دونستم هر کى صدات کنه، زود جوابش مى‏دى.

هوا کم کم روشن مى‏ شود؛ تاریکى غم نیز در میان سپیدى لبخند خانواده، محو مى‏ شود.

 


 "لیلا اسلامی گویا"

برگرفته از کتاب داستان‏هایى از حضرت زینب(علیهاالسلام)، شهید احمد میرخلف‎زاده و قاسم میرخلف‎زاده.

تنظیم تبیان: گروه دین و اندیشه، هدهدی

 

آخرین نظرات کاربران تبیان
سیده شهلا م
سلام
خود من هم یکی از افرادی هستم که پاهایم در سال 79 در اثر ترسیدن , فلج شد بطوری که تمام حرکت بدنم را از دست دادم و از طریق این ائمه مهربان شفای خود را گرفتم در اعیاد شعبانیه
شنبه 12/2/1388-9:31
رضیه
زیبا و دلنشین بود
شنبه 12/2/1388-0:6
omid ghasemipanah
سلام اتش زدید بر دلم
هر چه از این خاندان بگوئید کم است
خدا خیرتان بدهد
التماس دعا
پنج شنبه 10/2/1388-13:44
ناشناس
سلام چقدر قشنگ بود .قربون حضرت زینب برم .واقعا انتخابتون به جا بود .از خدا میخوام خدا مشکلات شما رو که با این نوشته ما رو آروم کردید/ همین حالا رفع کنه.
پنج شنبه 10/2/1388-3:10
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۲
حمیدرضا فاطمی
پنجشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۳۴ ق.ظ

می رفت دختربچه ای همراه باباش

می رفت دختربچه ای همراه باباش

درکوچه های شهر، بابا گفت ای کاش

این چادر مادر نیفتد از سر تو

یا فاطمه پشت و پناه دخترم باش

  ( استاد مسعود نوروزی راهی )          

  

برگرفته شده از mohanna.blog.ir ذکر منبع یادت نره

۲۲ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۳  حمیدرضا فاطمی

کاش هر روز در این چادر زیبا باشی 

در پناه و کنف حضرت زهرا (ع) باشی 

کاش حرمت بنهی بر سر بابای عزیز

تا که خوشبختی و عزت به تماشا باشی


اشعار وبلاگتان خیلی زیبا و پرمحتوا هستند و طبع شعری ما هم گل کرد.

دو بیت ناقابل تقدیم به شما 

می توانید در وبلاگ منتشر نمایید. 

درپناه خدا

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۴
حمیدرضا فاطمی
جمعه, ۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۵۰ ب.ظ

پیامک راهپیمایی 22 بهمن و دهه فجر

 

جمال چهره تو حجت موجه ماست
با   قوّت   ذکر   یا علی   می آییم

 

از  بهر  حمایت    ولی    می آییم


بر  دشمن  انقلاب   فریاد  کشیم

پنج شنبه به بیعت علی می آییم

وعده ما 22 بهمن

خلق حماسه ای دیگر

 

 

یا اباصالح المهدی ادرکنی

امید که بیست و دوّم بهمن ماه 

روز فرج حضرت قائم (عج) باشد

 این اشعار در شب ۲۲ بهمن 1391 تنظیم و برای 200- 300  نفر پیامک شد.

التماس دعا


موضوعات مرتبط: امام خمینی(ره) و دهه فجر ، اعمال روزها و ماهها-مناسبت ها ، فقط اشعار ! 
برچسب‌ها: پیامک , راهپیمایی , 22 بهمن , دهه فجر , شعر 22 بهمن 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۵۰
حمیدرضا فاطمی
جمعه, ۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ

دهه فجر- راهپیمایی 22بهمن - امام خمینی(ره)

     جشن بزرگ انقلاب   چهره نورانی حضرت امام خمینی (ره)

آن که بر ظلم شب شدی پیروز          در  زمین  و   زمان  خمینی  بود

  سال ها رنج و  غربت و سختی           می کشیدی به جان خمینی بود

 آن که هم افتخار  و   عزت داد           بر   همه   شیعیان  خمینی  بود

 آن که   بودی    یگانه     دوران          در    تمام   جهان   خمینی بود

 آن که می زد  شجاعتش  فریاد           بر   سر   دشمنان  خمینی  بود

 مانده  در  قلب  ما  همی یادش           تا    ابد   جاودان   خمینی   بود

 ایام مبارک دهه فجر و یوم الله ۲۲ بهمن بر همه مردم مسلمان ایران و آزادگان جهان مبارک باد  

          حمیدرضا فاطمی

امام خمینی در مرز عراق به کویت- سال 1357
 
حضرت امام خمینی(ره)  در فرانسه قبل از بازگشت به ایران

موضوعات مرتبط: امام خمینی(ره) و دهه فجر ، اعمال روزها و ماهها-مناسبت ها ، فقط اشعار ! 
برچسب‌ها: 22بهمن1357 , سالروز پیروزی انقلاب اسلامی , دهه فجر , Imam Khomeini , 1979 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۴۶
حمیدرضا فاطمی